عصر ایران ؛ علی نجومی ــ زمستان سال ۱۹۵۹، برلین غربی. حسین یزدی، دانشجوی جوان ایرانی، که معمولاً با پاسپورت جعلی آخر هفتهها از برلین شرقی به بخش غربی آن میرود تا تمدد اعصابی کند و خوش بگذراند، توسط ۲ نفر ایرانی به داخل یک فورد طوسیرنگ مدل ۵۲ هدایت میشود. برخورد آنها بسیار مؤدبانه و رسمی است.
پادکست را اینجا بشنوید
مدتی بعد به یک ساختمان ۸ طبقه میرسند و با آسانسور بزرگ و جاداری به طبقه ۵ میروند. راهروی نورگیر را که طی میکنند، به واحد شماره ۵۰۳ میرسند؛ واحدی بدون هیچ تابلو یا عنوانی.
وارد که میشوند، منشی آنها را به داخل اتاقی هدایت میکند. در که باز میشود، وارد میشوند. حسین بهسرعت سرهنگ عباس آیرملو را میشناسد؛ مسئول دفتر اروپایی ساواک.
سرهنگ خوشامد میگوید و از او دعوت میکند که بنشیند. آن ۲ نفر هم مرخص میشوند.
سرهنگ شروع به صحبت میکند:
ـ با سرمای برلین چه میکنید؟
حسین، بهتزده و در عین حال کنجکاو، خودش را کمی جمعوجور میکند و جواب میدهد:
ـ دیگه بعد از ۲ سال عادت کردم.
سرهنگ میپرسد:
ـ همهچیز به همین سرعت برای شما عادی میشود؟
حسین نمیداند چه جوابی بدهد.
سرهنگ ادامه میدهد:
ـ نگران نباشید، راهنماییتان میکنم. مثلاً این برای شما عادی شده است که در جلسات با یک مشت فراری شرکت کنید، به اعلیحضرت شاهنشاه بد و بیراه بگویید و برای آینده کشور برنامهریزی و توطئه کنید؟
حسین میگوید:
ـ گمان نکنم در آلمان، برخلاف ایران، این کار جرم باشد.
سرهنگ میگوید:
ـ نه، حق با شماست، جرم نیست. اما آن عکسهایی که داخل پاکت جلویتان روی میز است چهطور؟
حسین تازه نگاهش به پاکت زردرنگ مقابلش میافتد. آن را مضطربانه باز میکند. ۱۰، ۱۲ عکس سیاهوسفید به اندازه کاغذ A4 داخل آن است.
همه عکسها مربوط به دیدارهای او و مهین رادمنش، یعنی همسر دکتر رادمنش، هستند. البته عکسها همه یا داخل ماشین گرفته شدهاند یا در جاهای عمومی، اما به اندازه کافی گویای نوع رابطه بین او و مهین هستند.
از مجموعه پادکست صدای صفحه راز خانوادگی به روایت نویسنده چیره دست را اینجا بشنوید
سرهنگ آیرملو صدا میکند تا ۲ فنجان قهوه بیاورند. بعد میآید و مقابل حسین مینشیند.
سرهنگ میگوید:
ـ قهوهات که تمام شد، باید جواب پیشنهاد همکاری ما را بدی. نگران هم نباش. اگر جوابت منفی بود، میتوانی خیلی راحت به زندگیات در آلمان ادامه بدهی، ولی رفتن به ایران را باید فراموش کنی؛ البته اگر دوست نداری سر از زندان دربیاوری.
قضیه پاسپورت جعلیات هم به اطلاع مقامات آلمان غربی میرسه و عیش و خوشی آخر هفتههات منغص میشه.
قهوه را میآورند، اما حسین هنوز جرعه اول را نچشیده که میگوید:
ـ چه کار باید بکنم؟
سرهنگ میگوید:
ـ کار سختی نیست. تو به صندوق پستی حزب دسترسی داری. از روی نامههایی که از خارج میآید یا به خارج فرستاده میشود، رونوشت تهیه میکنی. در ضمن، امین دبیر اول حزب، دکتر رادمنش، هستی...
این را که میگوید، قهقهه بلندی سر میدهد.
ـ آخر هفتهها که میآی این طرفها، در یک نقطه که هر بار تغییر میکنه، کپی نامهها و اطلاعات مهم دیگری که در طول هفته پیدا کردی را به ما تحویل میدهی. البته حالا دیگه تو هم یکی از ما به حساب میآیی.
حسین میپرسد:
ـ و در مقابلش؟
سرهنگ میگوید:
ـ نگران مقابلش نباش. نمیگذاریم ضرر کنی. هشیار باش و مراقب. ما میدانیم پدرت، دکتر مرتضی یزدی، در تهران در زندان است. اگر کارها خوب پیش برود، قول آزادی پدرت از تهران آمده و در ضمن، پول خوبی هم هر هفته سر قرار به تو داده میشود.
لازم نیست تأکید ویژهای بکنم؛ از این ارتباط احدی نباید باخبر شود.
حسین میپرسد:
ـ من در صورت لزوم چهطوری میتوانم با شما تماس بگیرم؟
سرهنگ پاسخ میدهد:
ـ فعلاً نیازی به این کار نیست. همان دیدار هفتگی با عامل ما کافی است تا ببینیم کارها چهطور پیش میرود.
و اینگونه شد که حسین یزدی تبدیل شد به یکی از مهمترین جاسوسان ساواک در اروپا.
او بعد از آن روز سرد زمستانی، برای مدت تقریباً ۲ سال، دقیق و موبهمو دستورات سرهنگ آیرملو را اجرا کرد. او هم خوبخوب سبیلش را چرب کرد، اما وعده دیگر، که آزادی پدرش از زندان بود، مدام به تعویق میافتاد.
تا اینکه طاقت حسین خان بالاخره طاق شد و تصمیمی عجیب گرفت. او قصد کرد به گاوصندوق دکتر رادمنش دستبرد بزند. مطمئناً اطلاعات بسیار محرمانهای در آن گاوصندوق وجود داشت؛ اطلاعاتی که ردشان در نامهها و جلسات حزبی دیده نمیشد.
حسین برای اولین بار مسئله ارتباطش با ساواک را با برادرش، فریدون، که او هم در آلمان شرقی مشغول تحصیل است، در میان میگذارد. بالاخره او به کمک یک نفر نیاز دارد و به هیچکس غیر از برادرش نمیتواند اعتماد کند.
فریدون در ابتدا امتناع میکند، اما وقتی سماجت حسین را میبیند، راضی میشود تا به او کمک کند؛ چون مطمئن است حسین به هر ترتیبی شده این کار را خواهد کرد، چه بدون او و چه با او.
اما شگفتآور آنکه حسین به هیچ وجه سرهنگ آیرملو را در جریان تصمیم خود نمیگذارد؛ چون میخواهد او را سورپرایز کند و اطلاعات موجود در گاوصندوق را گروی آزادی پدرش از زندان بگذارد.
حالا زمان، اکتبر سال ۱۹۶۱ است و زمان اجرای نقشه فرارسیده.
حسین به واسطه نزدیکی به دکتر رادمنش، از برنامه سفرهای او باخبر است و میداند که دکتر برای چند هفته عازم سفر به شوروی است. پس کافی است یک شب با مهین، همسر دکتر، به گشتوگذار بروند و فریدون در همین زمان وارد خانه دکتر شود و با کلیدی که قبلاً حسین با مهارت از روی کلید گاوصندوق ساخته، در آن را باز کند و هرچه هست و نیست را با خود از خانه خارج کند.
اما یک اشتباه احمقانه کار را به جاهای باریک میکشاند.
حسین در آن شب، بعد از آنکه مهین را سوار ماشین میکند، درِ ساختمان را طوری که مهین نفهمد باز میگذارد. فریدون لحظاتی بعد وارد ساختمان میشود و بهراحتی درِ گاوصندوق را باز میکند، محتویات آن را داخل یک ساک بزرگ ورزشی میریزد و بعد، بدون آنکه درِ گاوصندوق را ببندد، ساختمان را ترک میکند.
اینگونه میشود که چند ساعت بعد، وقتی مهین همراه حسین به خانه بازمیگردد، با باز بودن درِ گاوصندوق متوجه سرقت میشود و به پلیس اطلاع میدهد.
پلیس هم وقتی وارد خانه میشود، در همان نگاه اول، وقتی میبیند نه دری به زور باز شده و نه شیشهای شکسته شده، مطمئن میشود که پای یک خودی در میان است.
پس از چند روز تحقیقات اولیه، دست ۲ برادر رو میشود و اینگونه میشود که شاهماهی ساواک به تور پلیس مخفی آلمان شرقی میافتد.
بله، اینها بخشهایی از کتاب خواندنی «جاسوسی در حزب» نوشته قاسم شفیع نورمحمدی است که انتشارات جهان کتاب آن را منتشر کرده است.
اینکه چه بلایی سر ۲ برادر آمد و چه سرنوشتی پیدا کردند، هم قطعاً برایتان جذاب خواهد بود.
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: