پایانبندی بازی Big Walk با پیچشی احساسی، تجربهای فراموشنشدنی را رقم زد و این بازی را به یکی از بهترینهای سال تبدیل کرد. این پایانبندی، حسی مشابه با بزرگ شدن و ترک خانه توسط فرزندان را القا میکند.
حدود 15 ساعت و 57 دقیقه از 16 ساعت تجربهی بازی Big Walk را با فرزندانم سپری کردیم و در این مدت، با خندههای مکرر، از صخرهها پایین میآمدیم، با هم دهها پازل خلاقانه را حل میکردیم و با هر بار تکمیل یک مرحله و پاشیدن کنفتیهای رنگارنگ، از به دست آوردن "چیزهای تخممرغی" ضروری برای پیروزی در بازی، شادمانی میکردیم. این تجربه، Big Walk را به یکی از بهترین بازیهای همکاری (co-op) که تا به حال تجربه کردهام تبدیل کرده بود. اما سه دقیقهی پایانی، این بازی را به یک مدعی جدی برای عنوان بازی سال تبدیل کرد و یک شوک احساسی تلخ و شیرین را به من وارد کرد که شبیه به دیدن آیندهای بود که در آن فرزندانم به عنوان بزرگسالانی جوان، خانه را ترک میکردند.
هشدار: افشای داستان پایانی بازی Big Walk در ادامه!
در حالی که آخرین یک یا دو ساعت بازی، یک پیچش شگفتانگیز به گیمپلی میدهد (که نمیخواهم در اینجا توضیح دهم تا از لو رفتن داستان بیشتر جلوگیری کنم)، این سه دقیقهی پایانی است که آن را فراتر از این تجربهی فراموشنشدنی میبرد. پس از دیدن تیتراژ، که با هم روی صفحهای در منطقهی نهایی جزیره تماشا کردیم، من و فرزندانم، 13 و 7 ساله، به پلی که در انتهای خشکی منتظر ما بود، نزدیک شدیم.
جایی که Big Walk به پایان میرسد
روی آن، دری چرخشی (turnstile) وجود داشت که شبیه بسیاری از درهای دیگری بود که تا آن زمان در بازی دیده بودیم. اما این یکی متفاوت بود. هیچ پازلی در آن سوی آن وجود نداشت. در عوض، یک دکمه در کنار آن، دستورالعملهای بیکلامی را ارائه میداد که احتمالاً یک لحظه قبل از آنها متوجه شدم. به ما گفته میشد که یک به یک از دری چرخشی عبور کنیم، طبق نشانهی رمزگذاریشدهای که با سه دایرهی تراز شده به صورت عمودی، با طرح رنگی شخصیتهای احمقانه ما مطابقت داشت.
با فشردن دکمه، نشانهی چراغی به رنگهای فیروزهای، صورتی و زرد روشن شد. دخترم اولین نفری بود که فراخوانده شد. او از دروازه عبور کرد. نه پسر من و نه من نمیتوانستیم به او ملحق شویم. فقط یکی از ما میتوانست به نوبت عبور کند. واضح بود که پس از ساعتها همکاری و پیوند نزدیک، غیرقابل جدایی و کاملاً متکی بر صبر، ارتباط و مهارت حل مسئلهی یکدیگر، از ما خواسته میشد که به تنهایی از هم جدا شویم.
وداع با دخترم
چند قدم دورتر، راهرویی مه آلود قرار داشت، فقط به اندازهای از دروازهی قفل شدهی ما فاصله داشت که محدودهی چت صوتی ما با ورود او به مه، کم شود. به او گفتم: "دوستت دارم، بین! از در رد شو عزیزم. از تمام کمکهات ممنونم! دوستت دارم!" با یافتن خودم به طور غریزی در حال ایفای نقش، انگار که او فقط در اتاق کناری روی Steam Deck ما نبود، این احساس یک خداحافظی واقعی بود. شروع به اشک ریختن کردم. او با دستهای شخصیتش دست تکان داد، پرید و با صدای دورتر شوندهی خود، با من ابراز محبت کرد. سپس، او عمیقتر به مه رفت و ناپدید شد.
دکمه را دوباره فشار دادیم. نمیدانم شانس آورده بودم یا شاید میزبان همیشه آخرین نفر است، اما نشانهی چراغی به رنگهای خاکستری، فیروزهای و خاکستری روشن شد. نوبت پسر من بود. او از آستانه عبور کرد و احساس مشابهی را تجربه کردم. "خداحافظ، نی نی! دوستت دارم پسرم! ممنون دوست کوچولو! تا طرف دیگه میبینمت!" او نیز پرید و با من ابراز محبت کرد، انگار که در حال درک این صحنه بود. مدتی نگذشت که مه او را نیز فرا گرفت و برای اولین بار در بازی، من واقعاً تنها بودم.
وداع با پسرم
دکمه را برای سومین و آخرین بار فشار دادم: آبی، نارنجی، قهوهای. احساس میکردم که گذاشتن من در آخر کمی بیرحمانه است، اما حقیقت این است که نمیخواستم به هیچ وجه دیگری باشد. از نظر سینمایی، خداحافظی با آنها به این شکل، قبل از نوبت خود، بسیار زیبا بود. احساس میکردم آنها را در حال رانندگی به دانشگاه یا نقل مکان به خانههای خود در سالهای آینده میبینم. این موضوع مرا ویران کرد.
به تازگی مجبور شدهام با نقاط عطف والدینی مانند اجازه دادن به پسرمان برای رفتن به تنهایی به مهمانی هالووین یا فرستادن دخترمان به خانهی دوستانش برای بازی، سازگار شوم. هر والدینی به شما خواهد گفت که این کارها آسان نیستند، فرستادن فرزندانتان به دنیای بیرون و اعتماد به اینکه سالم برگردند، اما ضروری و در نهایت چیز خوبی است. شما در حال تماشای رشد آنها هستید. سالها آنها فقط با شما رشد میکنند، اما به طور فزایندهای بدون شما - اول در مدرسه، سپس در خانهی دوستان، در نهایت ایجاد خانوادهی خود، شاید حتی در فاصلهی دور - رشد میکنند.
هنوز سالها تا تجربهی برخی از این لحظات فاصله دارم، اما این احساس هرگز خیلی دور نخواهد بود. خیلی سریع اتفاق میافتد و ترسناک است، اما در عین حال زیباست. انتظار نداشتم Big Walk این احساسات خاص را به من القا کند و برای این موضوع، شاید بیش از هر چیز دیگری که به خوبی انجام میدهد، به آن افتخار میکنم.
با عبور از دری چرخشی، کسی برای دست تکان دادن وجود نداشت، دلیلی برای پریدن وجود نداشت. پس از ساعتها با صدای کوچک آنها در اطرافم، فقط افکارم و غیاب ملموس آنها را داشتم.
وداع
به تمام دستاوردهایمان فکر کردم. چند پازل آخر به ویژه چالشبرانگیز بودند، اما با تکیه بر یکدیگر بر آنها غلبه کردیم. نمیدانم House House حدس میزد که اولین نفری که بازی آنها را خارج از کسانی که در تیتراژ ذکر شدهاند، به پایان برساند، یک کودک 7 ساله باشد، یا اینکه نفر بعدی فقط 13 سال داشته باشد.
ایستادن بدون آنها ناگهان یک حفره در قلبم ایجاد کرد. مهم نبود که ما در دنیای واقعی بازی، همه زیر یک سقف بودیم. من پر از قدردانی برای خاطراتی بودم که با هم ساخته بودیم. به لبهی راهروی مه آلود نزدیک شدم، برگشتم و یک بار دیگر به جزیره نگاه کردم و میدانستم که Big Walk، با وجود اینکه به عنوان یک بازی پازل همکاری معرفی شده است، برای همیشه معنای بسیار بیشتری برای من خواهد داشت.
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: