به گزارش اطلاعات آنلاین، بینیاز زاده تیرماه ۱۳۲۷ در مسجدسلیمان بود. فارغالتحصیل مهندسی برق از دانشگاه شریف (آریامهر سابق) در سال ۱۳۵۱، اما دلش را سالها پیش در کوچه پسکوچههای شهری کارگری در جنوب کشور جا گذاشته بود. او که بعدها به یکی از برجستهترین منتقدان و نویسندگان معاصر تبدیل شد، با ۱۵ رمان، ۷ مجموعه داستان و ۸ کتاب در حوزه نقد و نظریه ادبی، نقش تاثیرگذاری بر نقد داستانی کشور ایفا کرد. اما چطور یک مهندس برق سر از دنیای قصه درمیآورد؟ خودش در مصاحبهای این پل زدن از مهندسی به ادبیات را اینگونه با صمیمیت روایت میکند: «من از سن ۱۱ – ۱۲ سالگی به داستان علاقه پیدا کردم. ما در محیطی بودیم که کوی کارگری بود؛ کارگری شرکت نفت به نام «آبشیرین». پدر من کارگر شرکت نفت بود. تعداد زیادی از ما نوجوان بودیم که پول ناچیز روزانه را از پدرهایمان میگرفتیم، اما کتابها نسبتاً ارزان بود. هر کدام یک کتاب میخریدیم دو تومان، بعد دست به دست میگرداندیم. من در ۱۴ یا ۱۵ سالگی آثاری از فاولنر، ریلکه، اشتفان تسوایگ، کامو و داستایوسکی میخواندم...»
این زیست کارگری و رنج طبقاتی، جانمایه اصلی تمام آثار و نگاه انساندوستانه او شد. خودش میگفت: «علاقه اصلیام به داستان بود، برای اینکه فکر میکردم از طریق داستان با انسانهایی آشنا میشوم که در زمانها و سرزمینهای دیگر زیستهاند و غمها و شادیهایی داشتهاند. بهویژه روی درد و رنج بشری تأکید داشتم، چرا؟ چون در طبقهای بزرگ شدم که خیلی درد و رنج میکشیدیم. ما یک خانواده با ۱۱ بچه بودیم. پدرم کارگر بیسواد با حقوق ماهی ۴۰۰–۵۰۰ تومان بود. همه این عوامل دست به دست هم دادند تا به سمت ادبیات بروم.»
این نگاه مالامال از شفقت به انسان، ریشه در کودکیاش داشت. تعریف میکرد: «در مسجد سلیمان روزی با بچه مهندسهای شرکت نفت در مینیبوس مدرسه میرفتیم. پیرمردی دستفروشی را دید که تعدادی تخممرغ برای فروش گذاشته بود. به بچهها گفتم اگر هر کدام یک تخممرغ بخریم، همه بار پیرمرد به فروش میرسد و خوشحال میشود. همه قبول کردند، اما وقتی پیاده شدیم، پیرمرد به خیال اینکه ما بچههای مرفه و کارمندزادهایم، طمع کرد و تخممرغ دهشاهی را یک تومان قیمت داد!»
با این حال، آن روحیه بیریا و انساندوست در او ماندگار شد. در سالهای بعد، وقتی برخی دوستان روزنامهنگارش به دلیل توقیف یا تعطیلی نشریات بیکار میشدند، بینیاز مخفیانه و بدون اینکه غرورشان آسیب ببیند به آنها کمک مالی میکرد.
خلوتگزینی و تنهایی، بخش جداییناپذیر زندگی بینیاز بود. او تا سال ۱۳۸۰ بیشتر با نامهای مستعار نوشت تا فارغ از نامها در خلوت خود زندگی ادبی را پی بگیرد. خودش میگفت: «من بدون تنهایی نمیتوانم زندگی کنم. حتی با وجود زن و فرزند، آنها هم میدانند که تنهایی برای من چیز دیگری است.»
اما در پشت این ظاهر جدی و متین و علاقهاش به تنهایی، مردی خوشمحضر و عاشق سینمای وسترن نهفته بود. او آرشیوی کامل از فیلمهای وسترن داشت و همسرش، آرزو چربدست که خود کتابخوانی حرفهای و اهل ادبیات است، خاطرهای جالب از فضای خانه و رابطه او با پسرش، کوهیار، تعریف میکند: «کوهیار وقتی کوچک بود به وسایل روی میز پدرش مثل گیره و منگنه علاقه داشت، اما فتحالله دوست نداشت میزش به هم بخورد. برای همین من و کوهیار مثل راهزنان فیلمهای وسترن پارچهای به دهان میبستیم و با اسلحه انگشتانمان به سمتش حمله میکردیم و او هم با صبوری دستهایش را بالا میبرد تا سرمایهاش را تاراج کنیم! روز کارگر هم جلو اتاقش شعار میدادیم و او با خوشرویی و خندهای نمکین میپذیرفت.»
فتحالله بینیاز داور ۱۲ دوره جایزه مهرگان ادب و دهها مهرجان استانی بود، بیش از ۴۰۰ نقد و مقاله نوشت و صدها جلسه سخنرانی برگزار کرد؛ اما شرایط جاری بر صنعت نشر و فرایند اداری انتشار را نمیپسندید از این رو در فروردینماه ۱۳۹۴ اعلام کرد از آن پس دیگر از خیر انتشار آثار جدیدش میگذرد و با چاپ دستی و محدود آنها به دست دوستانش میرساند.
با این همه دلخوریها از روزگار او تا آخرین روزها آرمانگرایی متعهد باقی ماند. مردی که میگفت: «من هنوز هم یک آرمانگرا هستم و معتقدم همه باید از یک سطح زندگی متعالی برخوردار شوند.» امروز در ۱۲ مهر، یاد آن استاد خوشنام ادبیات داستانی ایران را گرامی میداریم؛ مهندسی که به موازات خطوط برق، دکلهای ادبیات را برافراشت تا روشناییبخش دلها و قلمها در جهان داستان باشد.
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: