تأیید حکم قصاص پدر و مادرخوانده در پرونده قتل مهسا
سید خلیل سجادپور
روزنامه خراسان
ماجرای تکان دهنده این پرونده جنایی از نهم آبان سال ۴۰۳ هنگامی در شهرستان کاشمر آغاز شد که بازپرس شعبه اول دادسرای عمومی و انقلاب کاشمر در جریان مرگ مشکوک دختر بچه ۱۲ساله ای به نام «مهسا»قرارگرفت و بی درنگ با حضور در مرکز درمانی تحقیقات گسترده ای را شروع کرد.
بررسی های مقدماتی مقام قضایی از وجود آثار ضرب وجرح و شکنجه های وحشتناکی روی پیکر دختر بچه حکایت داشت که همین موضوع براهمیت و حساسیت ماجرا افزود به طوری که مقام قضایی بلافاصله دستور بازداشت زن جوانی را صادر کرد که دختر مذکور را به فرزند خواندگی پذیرفته بودند. طولی نکشید که دامنه تحقیقات به «دالان وحشت» رسید و مشخص شد زوج جوان شب قبل و در هوای سرد پاییزی «مهسا» را داخل دالانی تاریک رها کرده اند به طوری که درحیاط قفل بود و او راهی نیز برای ورود به داخل منزل مسکونی نداشت چرا که در ورودی منزل هم از درون دالان باز نمی شد و باید حتما فردی در را از داخل خانه باز می کرد.
به همین خاطر دختر بچه ازابتدای شب تا صبح روز بعد با پیکری زخمی ودردهای زجرآور ناشی ازکتک کاری های هولناک با چوب،شیلنگ ومشت ولگد با مرگ جنگیده و درحالی تسلیم مرگ شده است که ازشدت سرما یخ زده بود.
«شبنم-غ» و«جواد-الف» دو متهم این پرونده جنایی روز بعد ازاین ماجرای هولناک مورد بازجویی های تخصصی قرارگرفتند که هردو متهم کتک کاری های وحشتناک وشکنجه های دختر ۱۱ساله و برادر۵ ساله وی را پذیرفتند اما مدعی شدند قصد قتل کودک را نداشتند. زن جوان که خود پسری ۱۱ ساله به نام «طاها» دارد ،درباره ماجرای فرزند خواندگی مهسا گفت:با آن که خودم یک فرزند داشتم اما دیگر باردارنمی شدم ودلم می خواست تا فرزند دیگری هم داشته باشم. این بود که موضوع را با شوهرم درمیان گذاشتم و قرارشد کودکی را به فرزند خواندگی بپذیریم.
با این انگیزه به بهزیستی کاشمر رفتیم که یکی از کارکنان بهزیستی شرایط وجزئیات فرزند خواندگی را برایم بازگو کرد و گفت: پس از طی یک سری مراحل قانونی می توانید کودکی را از بهزیستی تحویل بگیرید. سپس مرا به کارشناسان دیگری معرفی کردند و در نهایت با تکمیل مدارک نزد خانم «م» رفتم. او به من گفت: مبلغ ۱۰۰ هزارتومان دریافت می کنم و برای بازدید از محل زندگی و اوضاع و شرایط شما نمی آیم. آن کارشناس فقط از من درباره جزئیات محل سکونتم مانند این که چند اتاق داریم و چندفرش و برخی موضوعات دیگر را پرسید و در رایانه ثبت کرد و فرم بازرسی را به دستم داد. او سپس به من گفت: اگر خانم «ش» از شما سوال کرد به دروغ بگویید من محل را بازرسی کرده ام!!...
بالاخره بعد از طی برخی مراحل اداری مرا به مشهد فرستادند تا مدارک را به مسئول دیگری بدهم! در مشهد هم به من گفتند چون شما دارای فرزند هستید،نوزاد بی سرپرست به شما نمی دهیم و باید کودک بالای ۵-۶سال را به فرزند خواندگی قبول کنید.
خلاصه با گذشت حدود ۲ ماه از این ماجرا ،روزی از بهزیستی با من تماس گرفتند که پسر بچه ۵ساله ای که مشکل خونی هم دارد را در طرقبه ملاقات کنیم. بدین ترتیب پس از حدود ۵ جلسه ملاقات من و شوهرم با «مهدیار» او را تحویل گرفتیم. ولی کارکنان بهزیستی به ما گفتند که «مهدیار» خواهر ۱۱ساله ای هم در بهزیستی گناباد دارد و اگر شما توانایی نگهداری دو کودک را دارید، می توانید خواهر او را نیز به فرزند خواندگی بپذیرید. البته من موافق نبودم چرا که فقط می توانستم با پسرها ارتباط برقرار کنم ولی شوهرم اصرار داشت که «مهسا» را هم قبول کنیم تا خواهر و برادر از یکدیگر جدا نشوند! درنهایت با هماهنگی های لازم، آن دختر را هم به خانه آوردیم ولی اختلافات من و شوهرم از همان روزهای اول آمدن «مهسا» شروع شد چرا که شوهرم او را وادار می کرد تا به خودش برسد! آرایش کند و لباس های خوب بپوشد! به همین خاطر هم من خیلی حساس شدم به طوری که با رفتارهای شوهرم و روابط او با «مهسا» زجرمی کشیدم. حسادت زنانه درهمه وجودم رخنه کرده بود و نسبت به شوهرم سوءظن داشتم.
این بود که تصمیم گرفتم فقط «مهدیار» را نگه دارم چرا که «مهسا» داشت زندگی ام را خراب می کرد اگر چه پسربچه هم با ما مشکل داشت و شوهرم او را کتک می زد ولی من «مهسا» را تحمل نمی کردم.
بنابراین به بهزیستی رفتم تا آن دختر را تحویل بدهم که بازهم مرا به مشهد فرستادند ولی یکی ازکارکنان بهزیستی به من گفت:اگر عرضه نگهداری کودک را نداشتید چرا او را به فرزند خواندگی پذیرفتید حالا هم باید بعد از اتمام ۶ ماه دوران آزمایشی بیایید! او به اصرارهای من توجهی نکرد و گفت: حتی اگر بمیرد هم فرزند خودت است و «مهسا» را از من تحویل نگرفتند! از آن روز به بعد رفتارهای «مهسا» بدتر شد تا حدی که با من لج بازی می کرد و حرف های زشتی بر زبان می آورد تا این که روز قبل از حادثه او جمله بسیار زننده ای را گفت که من ناراحت شدم و با سیلی وشیلنگ، او را کتک زدم.
بعد از ظهر وقتی شوهرم به خانه آمد موضوع را با او در میان گذاشتم، ولی شوهرم طرف «مهسا» را گرفت که من بازهم عصبانی شدم و به همین خاطر دو نفری با چوب و شیلنگ و مشت ولگد «مهسا»را کتک زدیم به گونه ای که پسرم طاها دلش سوخت و جلوی مرا گرفت که او را رها کنم! بعد از این ماجرا من «طاها» را برای شست وشو به حمام بردم ولی وقتی از حمام بیرون آمدم بازهم «مهسا »را در وضعیت دراز کش دیدم ، این درحالی بود که شوهرم نیز در آن سوی راهرو مشغول پوشیدن کفش هایش بود. دوباره سوءظن به سراغم آمد و چندلگد به مهسا زدم و او را به گونه ای هل دادم که پشت سرش به دیوار خورد ولی خونی نشد. بعد هم یک سیلی به شوهرم نواختم و فریاد زدم «من دیگر در این زندگی نمی مانم! باید طلاقم بدهی!»
در همین حال شوهرم برای خرید نان از خانه بیرون رفت و من هم «مهسا» را به داخل دالان بردم و به او گفتم تا وقتی معذرت خواهی نکنی ،حق آمدن به خانه را نداری؟با این وجود ساعت حدود ده ونیم شب وقتی برای سرویس بهداشتی ازخانه خارج شدم هنوز«مهسا» داخل دالان نشسته بود و با انگشتان خودش بازی می کرد. من هم در را بستم و به داخل خانه رفتم چرا که درحیاط قفل بود و درخانه هم از بیرون باز نمی شد!
خلاصه شب خوابیدیم ،ساعت ۶ صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم و به بیرون رفتم ، مهسا را دیدم که به پهلو روی زمین افتاده است. هر چه تکانش دادم صدایی نشنیدم. بدنش گرم بود ولی صورتش یخ زده بود . شوهرم بلافاصله قابلمه آب گرم را آورد و روی صورتش ریخت اما فایده ای نداشت. او از شدت سرما لباس زیر خودش را خیس کرده بود که من لباس هایش را تعویض کردم و شوهرم نیز با اورژانس تماس گرفت که دیگر دیر شده بود اما من قصد کشتن او را نداشتم.
«جواد-الف» دیگر متهم این پرونده جنایی نیز گفت: وقتی از سرکار به خانه آمدم «مهسا» را با بینی خون آلود دیدم و به او غذا دادم و خودم رفتم که قلیان بکشم! حدود ساعت ۶ شب بود که همسرم گفت:«مهسا» را بیرون کن! ولی من قبول نکردم و برای کبوتر بازی به پشت بام رفتم. زمانی که دوباره به خانه آمدم همسرم را در حال کتک زدن مهسا دیدم که با چوب روی سینه اش فشارمی داد. من آن ها را جدا کردم و یک مشت به پشت مهسا زدم و او را هل دادم بعد هم او را به داخل راهرو (دالان) بردیم. من برای خرید نان بیرون رفتم اما همسرم اجازه نداد مهسا به خانه برگردد! که صبح هنگام متوجه شدیم او یخ زده است. با این وجود من قتل را قبول ندارم، ولی کتک کاری او و برادرش «مهدیار» را می پذیرم چرا که برادر او هم ما را اذیت می کرد به همین خاطر هم یک بار با قابلمه داغ پشت او را سوزاندم و یک بار هم دستش را شکستم اما عمدی نبود و تنها برای تنبیه و ادب کردن او را می زدم! همسرم نیز یک بار با زغال داغ «مهسا» را سوزانده بود.
با تکمیل تحقیقات در دادسرای عمومی و انقلاب کاشمر ،این پرونده جنایی با توجه به اهمیت و حساسیت آن به شعبه پنجم دادگاه کیفری یک خراسان رضوی ارسال شد و زیر نظر قضات با تجربه دادگاه مورد رسیدگی دقیق قرار گرفت.
طولی نکشید که جلسات دادگاه به ریاست قاضی محمدشجاع پور فدکی و مستشاری قاضی امید عابدینی در مشهد برگزار شد و زوج جوان در برابر میز عدالت قرارگ رفتند اگر چه آن ها در جلسات دادگاه نیز مدعی شدند قصد قتل «مهسا» را نداشتند اما به صراحت کتک کاری و ایراد ضرب و جرح را پذیرفتند.
خیلی زود قضات برجسته دادگاه وارد شور شدند و با توجه به اقاریر متهمان، نظریه پزشکی قانونی و دیگر دلایل و مستندات دقیق پرونده، به قصاص نفس و پرداخت دیه رای دادند اما رای صادره از سوی دادگاه، مورد اعتراض وکلای متهمان قرار گرفت و این پرونده جنایی به شعبه اول دیوان عالی کشور ارسال شد.
قضات سپید موی دیوان عالی نیز پس از بررسی دقیق این پرونده جنایی، استدلال های بی نقص دادگاه را پذیرفتند و با رد استنادات وکلای مدافع، به رای شعبه پنجم دادگاه کیفری یک خراسان رضوی مهر تایید زدند. این درحالی است که پرونده دیگری درباره تخلفات و سهل انگاری های برخی از مدیران و کارکنان بهزیستی نیز در دستگاه قضایی تشکیل شد و در دادگاه کیفری ۲ مورد واکاوی و کنکاش های تخصصی قرار گرفت که به زودی رای قضات دادگاه درباره اتهامات کارکنان بهزیستی صادرخواهد شد.
بـرچـسب هـا:
اخبار مرتبط:
- پرونده توهین نژادپرستانه به مأمور امنیتی پالمیراس باز شد
- دولت آمریکا یک حکم محرمانه دادگاه را در مورد چگونگی جاسوسی از آمریکاییها مخفی کرده است
- وکیل دادگستری طراح قتل همسر موکلش شد
- قتل زن مسن برای سرقت کلاه نقرهای تاریخی
- ژاپن تفنگدار آمریکایی را به قتل زنی در اوکیناوا متهم کرد
- قتل در بلوچیهای مالزی | گزارشهای جنایی واقعی
- قتل وکیل دادگستری در یاسوج بدون ارتباط با مسائل صنفی
- مرد جوان پس از قتل همسر به زندگی خود پایان داد
- قتل معاون کمیته ملی المپیک بلغارستان
- دستگیری قاتل همسر ۳۲ ساله در مرودشت
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: