تأملاتی در باب عشق و بیخودی؛ خوانشی تازه از غزلهای ناب صائب تبریزی در «امروز با صائب»
شورِ عشقی کو، که رسوای جهان سازد مرا؟
بینیاز از نام و فارغ از نشان سازد مرا
چند چون آبِ گُهر باشم گره در یک مقام؟
خضر راهی کو، که موجِ خوشعنان سازد مرا
میگریزم در پناهِ بیخودی از خلق، چند
خودفروشی بندهٔ این کاروان سازد مرا
خوشتر از کُنجِ دهانِ یار میآید به چشم
گوشهای کز دیدهٔ مردم نهان سازد مرا
میکنم پهلو تهی از قرب، تا کی چون صدف
چربی پهلوی گوهر، استخوان سازد مرا
وادی پیموده را از سرگرفتن مشکل است
چون زلیخا، عشق میترسم جوان سازد مرا
بخیه از جوهر زنم بر چشمشوخ آیینه را
چهرهٔ محجوبِ او گر دیدهبان سازد مرا
جلوهٔ دست و گریبانِ گلِ این بوستان
سخت میترسم خجل از باغبان سازد مرا
استخوانم همچو صبح آغوشِ رغبت واکند
گر نشانِ تیر، آن ابروکمان سازد مرا
گرچه خاکِ راهِ عشقم، میخورم خون گر به سهو
بادپیمایی طَرَف با آسمان سازد مرا
صائب از رازِ دهانِ او نیارم سر برون
فکر اگر باریک چون موی میان سازد مرا
بـرچـسب هـا:
اخبار مرتبط:
- گم شدن دو خواهر در تبریز؛ درخواست پلیس برای کمک شهروندان
- زمزمهای با غزلهای حافظ: وقتی گل در بر و می در کف، سلطان جهان غلام میشود
- زمزمههای عاشقانه با حزین لاهیجی؛ مروری بر غزل ماندگار «ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد»
- زمزمهای با حافظ در خلوت تنهایی: یاد باد آن روزگاران که کاممان از تلخی غم رها بود
- زمزمههای عاشقانه با لسانالغیب؛ نگاهی به غزل شورانگیز حافظ در تقابل با واعظان و مدعیان عشق
- طالعِ خوشبختی در آینه غزل؛ تفألی بر دیوان حافظ برای گشایش بخت و رسیدن به اوج سعادت در روز جاری
- درسهایی از پختگی و استقامت در کلام صائب تبریزی: چگونه در میان شعلههای حوادث روزگار، یاقوتوار ثابتقدم بمانیم؟
- روایت شنیدنی از دیدار خصوصی رهی معیری؛ وقتی غزلسرای بزرگ ایران در محفلی صمیمانه شعر میخواند
- امروز با حافظ؛ چرا واعظ را به کار خود فرا میخوانیم؟ تأملی در غزل شورانگیز لسانالغیب
- امروز با صائب تبریزی: خون شفق ز پنجه خورشید می چکد
شمـا اولیـن نفـر هستـید کـه نظـر خـود را ثبـت مـی کنیـد.
🗩ثبـت نظر: